تبليغاتX
حلقه آدینه
 

کلاغ


کاف کلافگی این روزهایم کلاغ می شود

باور این روزهایم کلافه ام می کند

از بوی آکات آبی هم کاری بر نمی آید

حتی این فیلم سیاه و سفید هم چاره کار نیست

ویرانی، ویرانی، ویرانی..

باور کن ویرانی از حد گذشته است

و من به طرز غریبی سخت از تو دل کنده ام

 راه می روم بی تو و سنگینی پاهایم بر دوش جهان لمس می شود

راز این برجک را به گور خواهم برد و حساب هر روز بی تو بودن را با این لاک، پاک خواهم کرد

این روزها زمین بر مدار بی تو بودن است

 از روزهای بارانی تهران گرفته، تا جاده پر پیچ و خم لواسان

دیگر تصور نمی کنم عقابم و بلند پرواز

پخش شده ام در تقویم روی میزیم

هر روز چهره ات را مرور می کنم

امروز دماغ سر بالایت را به نفس نفس می افتم، فردا موی بلوندت را بلند می شوم

بی تو لغو برگ می شوم که بر برجک 8 نقاشیت نکنم هر روز

از روزهایم کلاغ می پرد

کاف کلافگی

بوی آکات آبی

وهم موهایت بر سینه م متلاشی

ویرانی، ویرانی، ویرانی...

ویرانی از حد گذشته

باور کن ویرانی از حد گذشته است

احسان رحیمی


 

نوشته شده توسط آدینه در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 3:5 موضوع | لینک ثابت


آه ات

همه چیز عوض می شود

می بینی که پیر شده ام

و هرچه تلاش می کنی

از سوراخ هیچ سوزنی

عبور نمی کنم...

می بینی که

مثل مردم ژاپن با پس لرزه ها انس گرفته ام

آه ات آخرش

از ساختمان چند طبقه ای هلم می دهد

یا دامن گیر بیمارستانی چند صد تخته ام می کند

یا در قطعه ی عاشقان بهشت زهرا دفن

آه ات در مراسم تدفینم

لا الله اله الله های عمیقی پشت سرم می کشد

آه ات در مراسم تدفینم...

لطفا اجازه ندهید

شعری که  برای مادرم گفته ام

بیشتر از چهلم سیاه بپوشد

 

حسن مومنی


 

نوشته شده توسط آدینه در یکشنبه سوم مهر 1390 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


پیچیده به حال خود

هنگام تدریس، همیشه دوست داشت 2 تا ماژیک را لای انگشتانش قرار دهد و دانشجویان را خیره به خود نگاه دارد.با تمام انرژی که داشت اندک معلوماتش را به رخ می کشید.(این آخرین پیشنهادی بود که از سوی روانکاوش به او تجویز شده بود)

لبانش را گاز میگرفت، پلک هایش می پرید، همه چیز را باید سعی میکرد.آن دانشجوی لعنتی هم که همیشه پوزخند تحویلش می داد.این آخری دیگر محشر بود وقتی آن پسرک دانشجو را دیده بود با نهایت لبخند به او سلام کرده بود.پسرک هم در نهایت یکی از همان پوزخندها تحویلش داده بود.


علی اصغر آدینه وند



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آدینه در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


دست تکان می دهی...!؟

 

آخرین قرص ها را به خورد افسردگی دادم

شاید جای تو را پر کند

اطرافم را تمام شده ای

دنبال انگشتان محافظه کاری می گردم

که یک روز آمد

و یک روز

بند،بند استخوان م را با خود برد

اما یادش رفت اسم کوچکش را از سرم بردارد

حالا این اسم آب به دستم می­دهد

با مشتی قرص...

وقی رفت از تمام شهر،فقط مانده بود

ساعت هایی خاص

و

مشت  

مشت

قرص های قطار شده ای

با کوپه هایی خالی

که آزارم می دهند...

دست تکان می دهی

در ایستگاهی

که مرا به جا نمیآورد.

 

حسن مومنی

 


 

نوشته شده توسط آدینه در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ساعت 5:34 موضوع | لینک ثابت


دختری به نام ایران

تفدیم به دوستانی که جرمشان اقدام است و علیه   


با اینکه شام چیزی نخورده بودم،شکم م سنگینی می کرد.کف پاهایم به شدت داغ شده،چشمهایم می پرد و درون شکمش اتفاقی دارد رخ می دهد.به آرامی دستم را به سمت پایین معده ام بردم،باورم نمی شد چرا شکمم ورم کرده...؟!نکند بلایی سرم آمده،چرا نمی توانم تکان بخورم...!؟ می ترسید چشمهایش را باز کند.فقط با دست شکمش را لمس می کرد.ترکهای که روی پوست شکمش به وجود آمده بود احساسی از کرختی را در درونش به وجود می آورد.بی اختیار می خواست بزند زیر گریه.قطره  اشکی از روی گونه اش لغزید و بالش سفیدش را خیس کرد.این سنگینی که توی شکمش بود مال چیست..!!؟. با تمام توانی که داشت خودش را روی تخت بالا کشید و به تاج تخت تکیه داد.باورش نمی شد شکم ش مثل شکم مادرش شده بود،همان موقعه که می خواست رضا داداش کوچیک اش را به دنیا بیاورد. ادامه...



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آدینه در دوشنبه نهم اسفند 1389 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


آشخور

من سربازترین عادی این پادگانم

با ضرب پوتینم هم می لرزد

اینها همه اش حرف است

این کلمات هم دلخوشم نمی کند

از جلو به نظام لباسم که بایستم یک دست گم می شود

پیچ میخورم در دل و روده های دراز به دراز

افتاده ام از سرشاخه هایت      به زمین داغ بخورد این قسمت

من که سیب نیستم تا انتظار دستت را

واژه واژه به رژه بیفتم

هک هپ هیک

زیر یک هک هپ هی کل این گردان و یک مشت حرف وسوت

به رژه قدم        رو     

 در روی پوتینم اعتراف میکنم

من مرد این میدان نیستم

29zzk91ihzwpodzlxinm.jpg

سیب هم نبوده ام هیچوقت

که با جهشی به دستان نشسته ات برگردم

یا از شمال زاغه سر در اورم

ویا اسم کوچکم را با یک تاریخ

بنویسم به یادگار از ل.و احسان اعزامی 1/10

در رویایم تبر میسوزانم

و پوتینم

دارد پاهایم را یخ میزند

 

احسان رحیمی


 

نوشته شده توسط آدینه در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت


آن واین روزها

 

آن روزها قدم به پنجره نمی رسید

                                   نمی دیدمت

امروز که قدم به پنجره می رسد

                                 خانه شما آسمانخراش شده است

تمام کوچه را عقب عقب می روم

پنجره ای باز نمی شود...

راستی بابا

خانه ما هم قدیمی شده

آخرین تیر،کمان من است

اما پدر پیرتر از این حرفهاست

باران می بارد...

نصف خانه چکه می کند

و من به تو فکر می کنم

                         که مثل من زیر باران نمی توانی راه بروی

در چهار دیواری که خودت نیستی...

امیر یگانه

 


 

نوشته شده توسط آدینه در یکشنبه نوزدهم دی 1389 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت


باران

باران

با ران.بارا.......

من بی خود به این پنجره زل زده ام

سرمه ات را جا گذاشته ای

و باز سیاهی بختم به خط م بر می خورد

پاِییزم

پاییزم و دم دمی مزاج

و این

 رم

دم

دمی که می شنوی...!؟

باران است

باران..

اما تو شب را در پنجره اتاقم ریخته ای

و این همه چرا...

چماق

چطور

چگونه

وسکوت...

سکوت

و باران

باران.با...

نه...

از این پنجره هم آبی گرم نشد

من بی خود به این پنجره زل زده ام

سیاهی بختم به خط م ربط ندارد

کوچه را کوچ داده ای به اتاقم

در سرم سرطان شده ای

و باران

باران

باران که مدام شده در کابوسم

چشمانم را می بندم

بر دیوار اتاقم قد کشیده ای

یک تکه ماه در زنبیلت

وبادرا

که هی  کرده ای در گیسوانت

از تو

فقط یک تابلو برایم مانده

یک تابلو...

احسان رحیمی

 


 

نوشته شده توسط آدینه در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


((عقربه ی عجول))

  نه ...
تنهاییم را با رنگ پریده ی اتاق تاق نمیزنم
پاسبان این خیابانم
اگر رد نشوی تهدیدش را عملی می کند
و از دستم سر به میدان میزند
انگار که این ساختمان قورتت داده باشد
بیا و کاری نکن بیرحمانه گسلی از ژاپن را به سمتت میل دهم
از هر انگشتت یک زخم می ریزد
سلامم را به قتل رساندی
و من دست انداختم بر گردن خط و نشان هایت
حسی برای روز شدن ندارم
شب درد میکند
باید پشت کوهی از نبودنت به چرت دستبرد بزنم
تو بیشتر به لرد میزنی
تا یک آدم خرد
فرقت همین است که فرق باز نمی کنی
همین روزهاست بشنوی به جرم قتل عقربه ای عجول
دستبندم زده اند
یک هفته از ساعت 12 گذشت
الان است که مجبور شوم برای پیدا کردن دست و پایم اعلامیه پخش کنم
درست مثل نیزاری که دلش برای ارتفاع تنگ شده
میخواهم تنگ بپوشمت
میخواهم اسمت را بپرسم
به تعداد حرفهایش برای گرفتن فال نیازمندم

حسن مومنی


 

نوشته شده توسط آدینه در دوشنبه هشتم آذر 1389 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت


برای مردی از جنس بزرگ ها

...و من مردی را می شناسم که سالهای سال  است

زیر خرووارها خروار خاک پوسیده است

و به ترنم چند کودک سیاه و لاغر دلخوش کرده است

که با نگاه های ماسیده بر سیب های شمع بر سر

خورشید را بهانه می کنند

......................................

.........................

...............................

گاهی برای سرودن دیر است

خوابیده است

نفسم را بگیر

این مرد می خواهد نفسی تازه کند

علی اصغر آدینه وند

 


 

نوشته شده توسط آدینه در شنبه بیست و نهم آبان 1389 ساعت 4:0 موضوع | لینک ثابت